X
تبلیغات
رایتل

آهو

تنها کسی که مرا درک می کند , یک روز مزا ترک می کند.

1383/04/09 ساعت 09:36 ب.ظ

اینم قسمت ۴

 

(قسمت چهارم)

....ساعت نه دم خونشون بودیم .علیرضا تننها شلوار جینی رو که داشت پوشیده بود.با یه پیرهن سفید که تازگی ها خریده بود...منم شلوار جین پوشیده بودم با یه تیشرت . علیرضا در زد...ستاره در رو باز کرد.مثه همیشه جذاب! سلام کرد.جوابشو دادیم ...
- بیاین تو...
بابائی اومده ؟
آره بیاین تو...
من روم نمیشد...از بابائی خجالت میکشیدم .یه جوری به علیرضا حالی کردم که بابا من تو نمیام تو برو من همین بیرون منتظرتون میمونم ... ولی ستاره نذاشت ...بالاخره با زور مجبورم کرد برم تو... شب ساکتی بود.بجز صدای همیشگی جیرجیرکها صدای دیگه ای توی حیاطشون نمیومد. تارفتیم تو بابائی اومد پیشمون .مرد خوبی به نظر میرسید.صورت مهربونی داشت .با این که خیلی از عمرش میگذشت ولی هنوز شادابی تو چهره اش دیده میشد.معلوم بود خیلی علیرضا رو دوست داره چون بهش خیلی احترام میذاشت . * * *
کیج ...با اون دیوارهای سیاه و سفیدش ...هنوزم هر وقت از کنارش رد میشم خاطرات جوونی از جلوی چشام رد میشه ...کیج ...کیجی که یه زمان یکی از بهترین دیسکوهای تهران بود...کیجی که همه نامزدای جوون پاتوقشون اونجا بود کیجی که هر شب از ساعت ده "فرهاد" با گنجشکک اشی مشی توش غوغا میکرد... کیجی که از توی میدون بیست و پنچ شهریور هم صدای ارکسترش میومد... * * *
به کنارش رسیدیم .ستاره خیلی خوشحال بود... نمیدونستم چرا...ینی انقدر دوست داشت فرهاد رو ببینه ؟ همه دخترا اون موقع فرهاد رو مثه بت میپرستیدن . پسر و دختر عکساشو زیر جلد کتاباشون میچسبوندن .خیلی برو بیا داشت ... وقتی داشتیم از پله های پیچ مانندش پایین میرفتیم ستاره با خنده و با اشاره به دیوارها گفت :
اینجا چرا همه چیز مثه گوره خره !!! ؟
در جوابش علیرضا گفت :
تازه اینکه چیزی نیست توش یه قفس داره پر گوره خره ...!!!
بالاخره به پایین پله هارسیدیم .با اینکه یه بار دیگه هم اونجا اومده بودم ولی اینبار برام خیلی بزرگتر جلوه کرد...سن بزرگ رقص که دورتادورش میله های قفس برای دکور احاطه شده بود...طرف دیگه سن دیگری برای ارکستر و سازهای مختلف ... رفیتم یه میزی تقریبا دور از بقیه پیدا کردیم و نشستیم ...هممون محو دیگرون شده بودیم ...ریختای مختلف خنده دار...با لباسهای عجیب غریب ... اون موقع شلوارای پاچه گشاد حسابی مد بود...علیرضا با اشاره به یکی از مردایی که پاچه شلوارش خیلی گشاد بود به مسخره بهم گفت :
امید جون اگه قول بدی پسر خوبی باشی برات یدونه از این شلوارا میخرم ...!
آخ جون من ؟حاظرم دو تا دستمو نداشتم عوضش از این شلوارا داشتم !!
چقد لحظه بعد گارسون اومد.چقدر به نظرم مودب رسید. من اولش نمیدونستم چی سفارش بدم .کمی دو دل بود.قبلا هم مشروب خورده بودم ولی میترسیدم شب که برم خونه بابام بفهمه ...بالاخره دلمو زدم به دریا و آبجو سفارش دادم . علیرضا هم شراب خواست .همیشه شراب میخورد.میگفت :
" چیز دیگه به مزاجم سازگار نیست ...".
ستاره هم نوشابه خواست ...ازش خوشم اومد...نمیدونم چرا ولی اصلا از زنایی که مشروب میخوردن خوشم نمیومد...
راستی ستاره نازی نتونست بیاد..؟
نه حیوونی خیلی سعی کرد ولی باباش نذاشت ...
مشغول صحبت بودیم و مشروبا هم کلی کیفمون رو کوک کرده بود که یه دفه صدای همهمه مردم مارو بخودمون آورد. از گوشه سن مردی با یه گیتار وارد شد... فرهاد بود....
....شلوار کتون کرم پوشیده بود.با یه پیرهن مشکی که دکمه های بالاایش رو باز گذوشته بود.آستیناشو دوسه تا تازده بود...گیتارش توی دست چپش میدرخشید.با طمانینه رفت روی صندلی ای که روی سن بود نشست .گیتارش و کنار پاش گذاشت و سیگاری روشن کرد...
توی این مدت وقار و کاراکتر فرهاد از یه طرف و از طرف دیگه تشویقهای مردم مارو مجذوبش کرده بود.ستاره که از خوشحالی نمیدونست چی بگه ...من و علیرضا هم انگار که مریدمون رو بعد از سالها پیداکرده بودیم کلی خوشحال بودیم .. باورم نمیشد که تشویق اون جمعیت تمومی داشته باشه . ولی بعد از مدتی همه ساکت شدن ..انگار نه انگار که آدمی اونجا بود...
فرهاد در حالیکه پک غلیظی به سیگار میزد گیتارش رو برداشت ...یکی از پاهاش رو انداخت روی دیگری و سیگارش رو بین سیمهای گیتارش جاسازی کرد...شنیده بودم اینکارش یکی از ژستاشه ...ولی دیدنش یه حال و هوای دیگه ای داشت ... دستش رو به طرف سیمهای گیتار برد...با اولین نتی که نواخته شد همه فهمیدیم چه آهنگیه ..."مرد تنها".... موهای
- تنم سیخ شد... با اون آهنگ همیشه یاد صحنه های فیلم "رضا موتوری "میفتادم .بهروز وثوقی .از این سینما به اون سینما. با اون موتور فکسنی ...تراژدی آخر فیلم ...همه همه جلوی چشام زنده شد... تاحالا هیچ باری که مشروب خورده بودم به اندازه اون دفه گرمم نکرده بود...احساس خوبی داشتم ... به ستاره نگاه کردم ...خدایا چقدر زیبا بود....نه زیبا نبود:یادمه مارگرات میچل اول بربادرفته رو اینجوری شروع کرده بود:
"اسکارلت اهارا زیبا نبود ... ولی مردها اینو به ندرت تشخیص میدادن ...". ستاره هم چیز زیبای نداشت ...تک تک اعضای چهره اش ساده ساده بودن ...به قولی به هم میومدن ...ولی چیز زیبایی نداشت ...حتی چشمان سبز اسکارلت یا طنازیهایش رو هم نداشت ولی ... نمیدونم چه جوری و با چیش دل منو و علیرضا رو تسخیر کرده بود... به علیرضا نگاه کردم .گیلاس شراب رو به یه حالت قشگی توی دستش بود.دست دیگشم دست ستاره رو نوازش میداد.... یه لحظه برام خاطرات اسکارلت و رت بوتلر زنده شد.ولی ستاره یه فرقی با اسکارلت داشت ....ستاره اسکارلتی بود که رت رو زودتر شناخته بود.......واین بهتر بود ...چون پشیمانی ازدست دادن رت در آینده او را نگران نمیکرد...
گارسون رو صدا کردم ....حیف بود با اون گیتار و صدای ناب بیکار باشم ... فرهاد غوغا میکرد...:
"...با صدای بی صدا ...مثه یه کوه بلند...مثه یه خواب کوتاه ...یه مرد بود .....یه مرد. با دستهای فقیر....با پاهای خسته ....با چشمهای
محروم ...یه مرد یود ....یه مرد. شب ....با تابوت سیاه ....نشست توی چشماش .... خاموش شد ستاره ....افتاد روی خاک ... سایشم نمیموند....هرگز پشت سرش ....غمگین بود و خسته ...تنهای تنها. با لبهای تشنه ...به عکس یه چشمه ...نرسید تا ببینه ....قطره ...قطره آب....قطره آب .. در شب بی طپش ..این طرف ...اون طرف ....میوفتاد تا بشکفه ......صدا ...صدای پا...صدای پا...."
چند دقیقه بعد گارسون بالیوانی دیگه به میز ما نزدیک شد...
بعد از اینکه آهنگ تموم شد مردم حدود ده دقیقه فقط دست میزدن .همه واقعا به وجد اومده بودن و بیشتر از همه من ... اون شب فرهاد حدود یه ساعت بهترین آهنگاش رو خوند ...بعد از یک ساعت وقتی که میخواست بره همه واقعا ناراحت شدن ..از بین ارکسش دو نفر اومدن بیرون
هردو ریشو بودن .یکیشون لاغر و دیگری کمی چاقتر بنظر میرسید. هنوزم همه از اینکه فرهاد به اون زودی رفته بود ناراحت بودن .بعد ازاون برنامه زیبای فرهاد انگار که هیشکی حال و حوصله شنیدن برنامه اون دو نفر رو نداشت ...
ستاره با اشاره به مرد لاغرتر با خنده گفت :
وای ...یارو چه دماغی داره ...
ولی وقتی که برنامشو شروع کرد هیشکی باورش نمیشد که یه همچین صدایی هم وجود داره ...صدای گرم و گیراش اصلا به قیافش نمیخورد...
"ابی "صداش میکردن ...اونکی رو هم "شهرام ".
به نظرم رسید که تازه خواننده شدن ،چون تا اون موقع ازشون آهنگی نشنیده بودم .بعد از اینکه دوسه تا آهنگ رو با هم خوندن شهرام صحنه رو ترک کرد و ابی با صدای قشنگش "غربت " رو خوند....غربتی که با اون ابی رو همه بهتر شناختن ...غربتی که خبر از غربت دل من میداد.
غربتی که اون شب مکمل زیبایی ستاره شد...:
".... هیچ تنها و غریبی ... طاقت غربت چشماتو نداره هر چی دریا تو زمینه ... قدر چشمات نمیتونه ابربارونی بیاره وقتی دلگیری و تنهاغربت تمام دنیا... از دریچه قشنگت چشم روشنت میباره نمیتونم غریبه باشم ،توی آئینه چشمات ... تو بذار که من بسوزم مثه شمعی توی شبهات توی این غروب دلگیر جدایی ... توی غربتی که همرنگ چشاته همیشه غباراندوه ... روی گلبرگ لباته حرفی داری رویلبهات اگه آه سینه سوزه ... اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تموزه تو بگو به این شکسته قصه های بیکسی تو اضطراب و نگرانی ،حرفای دلواپسی تو نمیتونم غریبه باشم ،توی آئینه چشمات تو بذار که من بسوزم مثه شمعی توی شبهات نمیتونم ....نمیتونم ... نمیتونم ....نمیتونم ... ...."
هیشکی فکر نمیکرد اون شب یه همچین صدایی رو بشنوه ...به علیرضا گفتم : علی ...مثه اینکه باید عکسای فرهاد رو از دیوارای اطاقمون برداریم عکسای ابی رو جاش بذاریم . اون شب یکی از شبهای خوب زندگی من بود.شبی که فرهاد رو دیدم ...شبی که به من بزرگمرد صدا ابی معرفی شد...و از همه مهمتر شبی که ستاره را بهتر از قبل شناختم ...و شبی که مقدمه ای شد تا علیرضا رو کم کم فراموش کنم ....
... تا چند وقت بعد از اون شب حال و حوصله درست و حسابی نداشتم ... یاد ستاره از مغزم خارج نمیشد.تمام فکرم رو مشغول کرده بود.ستاره مثه پاره ای از تنم شده بود. اصلا نمیتونستم اون انگشتای ظریفش رو ،اون لبهای گلی رنگش رو که همیشه روش خنده بود،حرکات موهای صاف و بلندش رو که مثه تلاطم امواج دریا بود و از همه مهمتر اون سیاهی چشماشو که از هر چیزی که دیده بودم سیاهتر برام جلوه میکرد، رو فراموش کنم . به علیرضا فکر میکردم .اصلا دیگه نمیتونستم تحملش کنم . همش از دستش در میرفتم ... هر وقت که بهش نگاه میکردم یاد ستاره میوفتادم . دلم براش یه جورائی میسوخت ... اون این همه به من لطف کرده بود اون وقت من یه همچین فکرهایی نسبت به ستاره داشتم ...
چند روز از دستش در میرفتم ... مدرسه هم نمیرفتم .اصلا نمیتونستم که کنارش بشینم ... صبحها به بهانه مدرسه از خونه میزدم بیرون و بعد ظهرها برمیگشتم .به خونه که میومدم مامانم میگفت که علیرضا اومده بود دنبالت .... با خودم فکر میکردم ...:
"این همه دختر .... چرا من باید از بین این همه عاشق عشق بهترین دوستم بشم ? آخه چرا ستاره ? مگه علیرضا به من چه بدی ای کرده که من باید بهش اینجوری جواب بدم ?..". سه - چهار روز گذشت ...تا اینکه یک روز که طبق معمول اون روزا بجای مدرسه رفتن داشتم توی کوچه ها پرسه میزدم علیرضا رو دیدم ... اصلا نمیخواستم اونجوری ببینمش ... خواستم اول خودمو به کوچه علی چپ بزنم و یه جوری برم . ولی دیدم نمیشه چون منو دید... اومد جلو ... روی لباش خنده همیشگیش بود...
- به به سلام ...امید خان ...چه عجب ما شما رو زیارت کردیم ...!
سلام ...
بابا کجایی ؟ نمیگی یه رفیقی یه چیزی ما داشتیم ؟ نمیگی علیرضا زندس یا مرده ؟
سرم رو انداختم پائین ...اصلا دوست نداشتم اون حرفاش ادامه پیداکنه ... از خودم بدم اومده بود . وقتی دید جوابش رو ندادم اخم کرد...یه دفعه جدی شد. علیرضا وقتی شوخی رو میذاشت کنار دیگه به این راحتی ها طرفش نمیرفت ... به چشام زل زد...
امید تو حالت خوبه ؟چی شده ؟ چرا حرف نمیزنی ؟ لعنتی بگو ببینم چی شده ؟
معلوم بود عصبانی شده بود... بندرت عصبانی میشد ولی وای به زمانی که عصبانی میشد... منم میخواستم حرفامو بهش بگم ... دیگه نمیتونستم تحمل کنم ... میخواستم بهش بگم که چقدر ستاره رو دوست دارم .... میخواستم بهش بگم که زندگیم فقط شده ستاره . میخواستم بگم که ... آره خیلی چیزا رو میخواستم بهش بگم ...ولی نتونستم ....شاید هم جراتش رو نداشتم .... وقتی که صورت بچه گونه علیرضا رو دیدم نتونستم اون چیزا رو بهش بگم ... توی دلم به خودم اعتراف کردم که تنها کسی که برای ستاره میتونه مناسب باشه فقط و فقط علیرضاس وتنها کسی که که میتونه مکمل خوبی ستاره باشه جز علیرضا کس دیگه ای نیست ...
درحالیکه سعی میکردم زورکی لبخندی بزنم زدم روی شونش و گفتم : چیزیم نیست ...
پس چرا مدرسه نمیای ؟
به امید خدا فردا دیگه میام ...
امید جون اگه چیزی شده به من بگو ....ما که با هم این حرفا رو نداشتیم ...داشتیم ?
نه نداشتیم .ولی آخه چیزی نشده که بخوام بهت بگم چیزی نشده .مطمئن باش . خب دیگه کاری نداری ...؟
با تعجب نگام میکرد... گفت : نه قربونت .پس ،فردا میبینمت ...
آره .... خدافظ
خدافظ...

ادامـــــــه دارد...