X
تبلیغات
رایتل

آهو

تنها کسی که مرا درک می کند , یک روز مزا ترک می کند.

1383/04/10 ساعت 09:04 ب.ظ

 

(قسمت ششم)

... فردا توی مدرسه علیرضا اصلا مثه قبلناش نبود .خیلی خشک رفتار میکرد. حقم داشت . دیگه برام قطعی شده بود، که فهمیده منم ستاره رو دوست دارم . توی تمام مدتی که توی کلاس نشسته بودیم هیچ حرفی نزد.منم که اصلا روم نمیشد سر صحبت رو باز کنم ... اون روز مدرسه هم ، با تمام دلگیریهاش بالاخره تموم شد.زنگ آخر هم که خورد یه نفس راحتی کشیدم . اصلا نمیتونستم دیگه اون حالت رو تجمل کنم . کنار علیرضا بشینم و باهاش حرف نزنم ؟ مسخره به نظر میرسید. چند دقیقه ای از خوردن زنگ گذشت . توی کلاس فقط من و علیرضا مونده بودیم . جفتمون به تخته زل زده بودیم و در اصل توی افکار خودمون غوطه ور بودیم ...طوری که اصلا متوجه خوردن زنگ نشدیم . بالاخره به خودم اومدم .رومو کردم به علیرضا و چند ثانیه ای نگاش کردم .علیرضا هم که انگار از افکارش اومده بود بیرون نگاهی به ساعتش انداخت .. بعد در حالیکه بلند میشد، پیرهنش رو که روی هره کنار پنجره گذوشته بود برداشت و روی تیشرتش پوشید.و بعد رو به من کرد و گفت :
بدو ...دیر شد... ستاره ...
ولی بعد انگار که از گفتن ادامه جملش منصرف شده بود جملش رو طور دیگه تغیر داد:
بدو ...دیر شده ....بچه ها منتظرن ...
تازه یادم افتاد امروز قرار بود مثلا من و نازی بیشتر با هم آشنا شیم ...
کجا باهاشون قرار گذوشتی ؟
کوچه آسایی ... * * *
کوچه آسایی ، کوچه بن بستی بود که توی خیابونی که به موازات خیابون مدرسه ما بود قرار داشت ... یادش بخیر چه مدرسه خوبی بود....
خیابون پهن مدرسه مون با اون درختای زرد پائیزش دیدنی بود... با اینکه بوی بد رودخونه ای که از وسطش میگذشت ،باعث میشد هر کسی که از توش رد میشه جلوی دماغش رو بگیره ولی ما حتی به اون بو هم عادت کرده بودیم ... هیچ وقت اونروزی که علیرضابابچه ها شرط بندی کرد و پرید توی آب کثیف رودخونه رو، فراموش نمیکنم . کوچه آسایی بن بست دنج وباصفائی بود .با این که نسبت به یه کوچه بن بست خیلی بزرگ و پهن بود ولی معمولا خیلی خلوت بود و بندرت کسی اون طرفا پیداش میشد. برای همین هم اگه قرار میشد یه روز ستاره بیاد دنبال علیرضا اونجا منتظر میشد ... باعجله به طرف کوچه آسایی راه افتادیم . علیرضا هنوزم دلگیر به نظر میومد. هنوز به کوچه نرسیده بودیم که نازنین رو در حالیکه گریه میکرد و رنگش عین چوب زرد شده بود،دیدیم که به طرفمون داشت با عجله میدویید.
نازی ...نازی ؟چی شده ؟حرف بزن دختر ..چی شده ؟
ستاره ..
ستاره چی ؟حرف بزن لعنتی ...
علیرضا خیلی ترسیده بود . اصلا به اعصابش مسلط نبود. این احساسش کاملا برام آشنا بود. منم که حسابی برای ستاره ناراحت
شده بودم منتظر شدم ببینم چه بلایی سرش اومده .
نازی به زحمت آب دهنش رو قورت داد و در حالیکه نفس نفس میزد گفت : چند تا پسر ...
علیرضا انگار که بقیه حرفاشو نمیشندید .. همون قدر کافی بود که بفهمه موضوع از چه قراره ... یه لحظه مثه گوله آتیش قرمز شد من که دقیقا عقبش بودم تونستم بفهمم چقدر عصبی شده ... در حالیکه سعی میکرد نازی رو آروم کنه برگشت و به من نگاه پرمعنائی کرد. توی نگاش بار دیگه صمیمیت دوستیمون رو حس کردم . صمیمیتی که حتی ستاره هم اونو هنوز ازمون نگرفته بود.درحالیکه آستینامو بالا میزدم رومو کردم طرفش رو آروم گفتم :
من آماده ام ....
... هنوز به کوچه آسایی نرسیده بودیم که تونستم از روی هیکل بزرگ و چاق عباس ، اونو بشناسم . عباس یکی از بچه های دوساله کلاسمون بود که خلاف مدرسه هم بحساب میومد... تو زورگویی کسی حریفش نبود.همیشه حرف آخر رو اون میزد. نه تنها بچه های مدرسه بلکه معلمها هم ازش حساب میبردن . امکان نداشت هیچ دعوایی باشه که توش عباس سهمی نداشته باشه . هیچ وقت یادم نمیره اون باری رو که ناظم بدبخت سال دوممون رو با صورتی زخمی روونه خونه کرد... با دیدن عباس دلم هری ریخت ... با اون نمیتونستیم شوخی کنیم . کافی بود فقط یه تلنگر بهمون بزنه تا جفتمونن نفله شیم . زیر چشی به علیرضا نگاه کردم . اونم انگار ترسیده بود. به نزدیکی های کوچه که رسیدیم سرعتمون رو کمتر کردیم . ستاره در حالیکه خونسرد کنار دیوار کاه گلی خونه ای که سر کوچه بود ایستاده بود بهمون لبخندی زد. عباس هم چیزایی بهش میگفت که از اون فاصله قابل تشخیص نبود . ستاره با دیدن علیرضا به طرفش دوید. عباس که دید ستاره از کنارش رفته در حالیکه اخمی کرد به مسیر حرکت ستاره نگاه کرد تا اینکه امتداد نگاهش به علیرضا رسید . ستاره درحالیکه وانمود میکرد که خوشحاله دست علیرضا رو گرفت و در حالیکه آروم و طوری که عباس متوجه نشه صحبت میکرد گفت :علیرضا ...بیا بریم ...ولش کن ..
علیرضا هم که کاملا خونسرد نشون میداد ستاره رو عقب کشید و به طرف من برگشت و گفت :
امید جون اصلا دوست ندارم تو دخالت کنی ... این بازی آخرش خوب نیست ،پس بهتره که تو توش نباشی ...
من که بهم کلی برخورده بود در جوابش گفتم :
به .....علیرضا خان اختیار دارین ....دوست دارم روزی برای همه تعریف کنم که چه جوری از عباس کتک خوردم ...
امید ....شوخی نمیکنم . دست ستاره و نازی رو بگیر زود از اینجا برین ....
عصبانی شدم ...ینی علیرضا انقدر از دستم عصبانی شده بود که توی این موقع حساس روم حساب نکرده بود؟ در حالیکه اخم کردم بهش جواب دادم: ستاره و نازی از اینجا میرن ولی بدون امید....
علیرضا که دید نمیتونه با من جرو بحث کنه به سراغ ستاره رفت .
ستاره زود با نازی از اینجا برین ...
ستاره تا اومد یه چیزی بگه علیرضا پرید توی حرفش و گفت :
ازت خواهش میکنم چیزی نگو. زود از اینجا برو .
ستاره در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود با بغض گفت :
مواظب خودتون باشین ...
ستاره و نازی که رفتن علیرضا به طرف عباس حرکت کرد...
سلام جناب هاشمی ...
هر وقت که میخواست کسی رو مسخره کنه اونو با اسم فامیل صدا میکرد. عباس انگار که داره به یه بچه سه - چهار ساله نگاه میکنه فقط لبخندی زد.. علیرضا با پوزخند ادامه داد:
من شنیده بودم که آدم وقتی زیاد بخوره مثه گاو میشه و آدمی که گاو میشه از گاوم گاوتره ....
منظور؟
- آره شنیده بودم ...ولی ....
اینجای صحبتش برگشت به من نگاه کرد. و بعد ادامه داد :
...ولی الان خوشحالم ...چون جلومه و الان دارم میبینمش ...
هنوز صحبت علیرضا تموم نشوده بود که دهنش پرخون شد. یکی از اون مشتای عباس کافی بود که یه فیل رو از جا بندازه ... من که خیلی عصبانی شده بودم در حالیکه داد میزدم به طرف عباس دویدم .... * * *
.... دیگه بعدش رو یادم نمیاد.. آخرین چیزی رو یادمه این بود که ستاره و نازی بالای هیکل کتک خورده و آش و لاش ما حاضر شده بودن ...
... چشمامو که باز کردم خودم رو در حالیکه بچه ها دورم حلقه زده بودند، خونه ستاره اینا،دیدم . با همون نگاه های اول و از طرز دیدن اشیائ احساس کردم که زیر چشمام ورم کرده .. احساس کوفتکی میکردم . هر کدوم از اجزائ بدنم رو تکون میدادم احساس درد میکردم .
نازی که از چشمای قرمزش معلوم بود که خیلی گریه کرده اولین کسی بود با باز شدن پلکهام اومد توی کادر نگام . کنارش ستاره با لبخند همیشگیش که اینبار کمی بوی تظاهر میداد به هوش اومدنم رو نظاره میکرد.. علیرضا هم بادستی باندپیچی شده و بارنگهای عجیب و غریب بنفش و سرخابی رو صورتش درحالیکه لبخندی زد گفت :
امید جون بهتری ؟
منم در حالیکه سعی میکردم لبخندی بزنم گفتم :
آره خوب خوب .... تو چطوری ...؟
در حالیکه بلند خندید گفت : طرف خیلی قوی بود...نه ؟
آره .... عینه غول بود!
به نازی نگاه کردم .هنوز ناراحت نشون میداد. معلوم بود که از همه بیشتر اون برام نگرانه . کنار پتوئی که روش دراز کشیده بودم نشسته بود و نگاهش رو از صورتم برنمیداشت . چند لحظه بعد علیرضا و ستاره بانگاهی که بهم کردن انگار که از قبل قرار داشتند بلند شدن و رفتن .بدین ترتیب من و نازی تنها موندیم ...
امید خان بهترین ؟
قربان شما ...آره چیزیم نشد... شانس آوردیم یارو تموم نیروش رو مصرف نکرد وگرنه الان اون دنیا بودیم ...
خدانکنه ... شما نباید کاریش میکردین ...اون شخصیتش معلومه ...شما چرا باهاش دعوا کردین ...؟
خب نازنین خانم نمیشد که وایسیم نگاش کنیم ... میشد؟
خب آره ... همیشه میگن جواب ابلهان خاموشیست ... باید ولش میکردین و میامدین ... حالا که اینجوری شدین بهتره یا اگه بدون دعوا میامدین ...
میدونی نازی .... من معتقدم آدم باید در برابر ظلم ایستادگی کنه ... حتی اگه کتک بخوره یا بمیره ... داشت کم کم بحثمون میکشید به عدالت اجتماعی و اینا که علیرضاوارد اطاق شد... با چشم غره ای که بهم رفت فهمیدم که از دستم ناراحت شده ...اونا به خاطر من از اطاق رفته بودن بیرون اون وقت من و نازی داشتیم بحثهای اجتماعی میکردیم ...! ستاره از بیرون نازی رو صدا کرد. وقتی که نازی از اطاق رفت بیرون علیرضا در حالیکه یه مشت آروم زد به بازوم گفت :
اه ... بابا تودیگه کی هستی ...مخشو بزن دیگه ...
ببین ستاره بهم گفت اگر امید روش نمیشه من به نازی میگم ...خب حالا چی میگی ...بگم ستاره بهش بگه ...؟
دیگه نمیتونستم از این موضوع فرار کنم . آخرین فکرامو هم کردم .
ببین علیرضا جون ...ناراحت نشی ها... نازنین دختر خوبیه . خیلی هم خوبه ...ولی خودت که واردی میدونی آدم که نمیتونه وقتی کسی رو دوست نداره باهاش به زور دوست بشه ...میتونه ؟
خب نه ....میل خودته ....من نمیدونستم دوست نداری باهاش دوست شی . ولی بازم فکراتو بکن فردا جواب قطعیشو بهم بده .
علیرضا جون من فکرامو خوب خوب کردم ... از تو وستاره هم خیلی خیلی ممنونم ولی ....
باشه به ستاره میگم که بهش بگه ...
نفس راحتی کشیدم ....اون موقع خداروشکر کردم که بالاخره اون ماجرا هم به خوبی وخوشی تموم شد...ولی الان پشیمونم که حیف که نازنین رو از دست دادم ...
... اون روزا دیگه تقریبا آخرین روزهایی بود که دوران خوب باهم بودن رو میگذروندیم ... عید که اومد به خاطر نذری که مادرم داشت رفتیم مشهد و بعدش هم که بوی امتحان نهائی و دیپلم بیشترحس شد و به این ترتیب دیدن علیرضا و ستاره کمتر برام اتفاق میوفتاد. هیچ وقت یادم نمیره ... روز آخر مدرسه ... آخرین زنگ دوران تحصیلمون ... ادبیات داشتیم ... زنگ ادبیات همیشه برامون یکی از خنده دارترین زنگها بود ولی اونروز هیشکی جیکش در نمیومد. انگار حال همه گرفته بود.همه از اینکه این آخرین باری بود که همدیگر رو میدیدن ناراحت بودن . کلاس ادبیاتی که هیشکی توش امکان نداشت ساکت بمونه ،شده بود مثه بیابون برهوت ... هیچ صدایی از کسی در نمیومد. تموم دلگیری های بچه ها یه طرف ، هوای گرفته اون میزای آخرهم یه طرف .بخصوص میز من و علیرضا... انگار بهمون الهام شده بود که دیگه آخر قصه داره میرسه .... * * *
آخرین زنگ دوازده سال تحصیل مدرسه ای ما هم بالاخره خورد.هیشکی دلش نمیومد میزش رو ترک کنه . آقای "ساده " دبیر ادبیاتمون هم وقتی که بچه هارو توی اون حال دید از گوشه عینکش قطره اشکی قل خورد اومد پایین ... بعد هم کلاس رو ترک کرد... صحنه خداحافظی بچه باهم دیدنی بود... با این که همه میدونستن توی امتحانها هم همدیگر رو میبینند ولی انگار که برای همیشه از هم
خداحافظی میکدرن . بالاخره اون صحنه های اخر هم با تموم بدی هاش تموم شد... وبه این ترتیب ما وارد مرحله جدیدی از زندگیمون شدیم ... * * *
توی راه برگشت به خونه با علیرضاهر جارو که میدیم خاطره ای برامون زنده میشد... جفتمون ناراحت بودیم که دیگه نمیتونستیم اون دوران رو داشته باشیم ...
علیرضا...؟
هوم ؟
اوضاع درسها خوبه ؟...هفته دیگه امتحانا شروع میشه ها...
نمیدونم ... چندتاش زیاد تعریف نداره ...
کدوما؟
بیشتر از فیزیک و ریاضی نگرانم ....
خوب میخوای بیا با هم چند روزی کار کنیم ... امتحان دیپلمه .
شوخی نگیرش ...
باشه ...قربونت ..حالا ببینم چی میشه ..
هروقت میگفت "حالا ببینم چی میشد " ینی اینکه دوست نداشت اون کاررو بکنه .
امید ...دارم میرم دم مدرسه ستاره اینا میای ؟
خیلی وقت بود که دیگه به ستاره فکر نکرده بودم . از اون جریان دمه خونشون دیگه تصمیم گرفته بودم بخاطر علیرضا دیگه ستاره رو فراموش کنم ... با خودم فکر کردم " ممکنه اگه بازم ببینمش دلم هواشو کنه " برای همین به علیرضا گفتم :
نه علیرضا جون ...تو برو من کاری دارم ...باید برم ...خوش بگذره ...
شیطون از الان میخوای درس خوندن رو شروع کنی !!؟
بیخیال بابا...نه جدی میگم باید جائی برم ...
باشه ...سلام برسون ...
قربونت ...خدافظ...
خدافظ...
برای علیرضا نگران بودم ... میدونستم توی فیزیک و ریاضی میلنگه . بااین که استعدادش رو داشت و راحت بایه بار خوندن میتونست مبحثی رو که خونده برای همیشه یاد بگیره ولی خیلی کم روی درس خوندنش وقت میذاشت ... منم زیاد کاری بکارش نداشتم ... میدونستم که زیاد خوشش نمیاد نصیحتش کنم ... با اینکه غرورش بهش اجازه نمیداد که ایراداش رو توی درس براش توضیح بدم ولی تاقبل از اینکه امتحانا شروع بشه چند جلسه ای باهم ریاضی رو دوره کردیم ... ولی به فیزیک نرسیدیم ....

ادامه دارد....